تبليغاتX
چشم در چشم


چشم در چشم

دير زماني است روي شاخه اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايي ‚ رنگي
چون من دراين ديار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش هميشه پر ز هياهوست
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف
بام و دراين سراي ميرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدايي گوياست
مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار
پيكر او ليك سايه روشن روياست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگي دور مانده : موج سرابي
سايه اش افسرده بر درازي ديوار
پرده ديوار و سايه : پرده خوابي
خيره نگاهش به طرح هاي خيالي
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نيست
دارد خاموشي اش چو با من پيوند
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به درون مي برد حكايت اين مرغ
آنچه نيايد به دل ‚ خيال فريب است
دارد با شهرهاي گمشده پيوند
مرغ معما دراين ديار غريب است

سهراب سپهری ( مرغ معما )

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 11:28 توسط هیوا| |

دفتر نقاسیم پر از گل و رنگ پر از هوای خوبه کودکی

کاش روزها دوباره برمیگشتن آه از این تیشه بی رخمه زمان !

گندمهای طلایی مزرعه نقاشیهایم را چه نا باورانه درو کرد و رفت

کاش روزها بر میگشتن من به دور کودکی حصاری می کشیدم

که به ان دست نزند تاجهای بلوغ ..................

...................................................................................................

دریا 

وقتی به موجهای بی قرار خیره بودی

وقتی خود را عاشقانه در بغل باد رها ساختی

چشمانت را به روی دریا بستی

آبی ترین لخظه تو بودی که سکوت

تو را ربود و دریا نظاره گر اما خموش

راز پهناوری دریا همین است

ربودن لخظات آبی !!!!!!!!!!

                                     

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 10:34 توسط هیوا| |

گارسون تنها رویه یک صندلی لم داده بود بیرون را نگاه میکرد آسمتن رو به غروب بود . صدای نوار همه کافی شاپ را پر کرده بو د . مردی وارد کافه شد . روی صنلی مقابل گارسون نشست .گارسون گفت : جناب چی میل دارید . مرد گفت میدونی الان میفهمم که وقتی سهراب میگه به مرد بقال دل خوش سیری چند واقعا یعنی چی ؟

گارسون: یعنی چی ؟ مرد نگاهش را به چشمان گارسون می دوزد و می خندد : یعنی چای دیشلمه قند پهلو داری؟

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 12:16 توسط هیوا| |

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 5:50 توسط هیوا| |

در کافی شاپ باز شد . باد پایزی برگها رو به رقص در آورده بود . گارسون دستکشش را در آود و نگاهی به صندلی های خالی کرد در دل گفت ( امروز روزه کسل کننده ایس) تی را برداشت و مشغول شد  . صدای در آمد گارسون نگاه کرد دختر بچه ای وارد شد .شاخه گلی که دستش بود را به گارسون داد . گارسون خم شد به سمت دخترک (( چی میخوای خانم ؟)) دخترک نگاهی در چشمان گارسون کرد (( لبخند ! مامان بزرگ گفت امروز روز تولده بانوی عالمه همه خوشحالن .))

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:46 توسط هیوا| |

در پیچ  تاب مزرعه سایه ی تنهایی تو پیداس . رویای سبز این جا لی ها ! مترسک کلاهت را بده پایین . آفتاب امروز از پس ابر برون آمده است . شبنم ها بکشد ! آه مترسک جان از این پنجره افسرده  فقط تو پیدایی نه جالیزار ! کاش رویای سبز گیاه را داشتم کاش میرفتم کو توان یه بار برخاستن .

کاش کتاب سهراب امروز اینجا بود کلماتش را یک به یک دوست دارم اما حیف که اکنون من پر شده اس اشکهای مادر از پشت همین در پیداس . (( چه درونم تنهاس ))

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 11:14 توسط هیوا| |

تنها کنار پنجره نشسته بود زیر لب زمزمه می کرد (( غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه)) گارسون فنجان چای را روی میز گذاشت . مرد دست گارسون را گرفت و گفت: من خیلی پیر شدم ؟

گارسون با لبخندی گفت : نه مرد دستی در موهای سفیدش کرد و گفت : یعنی هنوز میشه گفت دوست دارم .گارسون با لبخند از کنار میز او رفت . مرد چایش را می خورد و پرتره زنی زیبا را می کشید که آن دست خیابان روی نیمکت نشسته بود

گارسون فنجان و پرتره را برداشت روی نقاشی نوشته بود (( تو بش بگو من دوسش دارم )) گارسون به نیمکت خالی نگاه کرد لبخند زنان رفت.

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 16:17 توسط هیوا| |

وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتارو شکست شوق پروازو نداشت . وقتی که چلچله ها خبر فصل بهارو میدادن عشق آغاز رو نداشت . دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت واسه پرواز دوباره تو پرش هوس نداشت . شوق پرواز تو ابرا سوی جنگلای دور دیگه رفته از خیاله اون پرنده صبور . اما لحظه ای رسید لحظه ی پریدنو رها شدن میون بیم و امید لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست نبض آسمون میونه چشاش شکست . مرغه خسته پر کشیدو افق روشن و دید تو هوای روشن دشت به ستاره ها رسید . لحظه های پاک بزرگ دل به دریا زدو و رفت با یه پرواز بلتد تن به صحرا زدو رفت
نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 15:36 توسط هیوا| |

ماه پر فیض برکتیس .برای همین داستان کافی شاپ را ادامه میدم آخه دوستان گفتن به این هوا این هوا می یاد !!!!!!!!!

کافی شاپ

روی پنجره کافی شاپ نوشته بود به دلیل فرا رسیدن ماه مبارک رمضان تا بعد از افطار تعطیل .

پیرزن سرش را پایین انداخت و داخل کافی شاپ شد دید صندلی ها همه روی میز ها سوار شده و دارند زمین را می شویند . رو به سمت جوان پشت پیشخون گفت: تسلیت می گم ! مادر یه لیوان آب خنک بده من این قرصامو بخورم زمین زمان داره دوره سرم می پیچه 

قرص را در دهانش انداخت خورد دوباره گفت: جوون بود؟

مرد گفت: کی حاج خانوم  .. پیرزن: همون که واسش رو درتون چیز چسبوندین مادر

مرد گفت: واسه ماه مبارکه ....پیرزن گفت : از بی سوادیه که کشتم انداختم تو قبر خدا ببخشه !!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 13:48 توسط هیوا| |

پشت کاجستان برف .

برف  یک دسته کلاغ .

جاده یعنی غربت .

باد ،آواز،مسافر، و کمی میل به خواب .

شاخ پیچک ،و رسیدن ،و حیاط .

من و دلتنگ و این شیشه خیس .

می نویسم .و فضا .

می نوسم و دو دیوار و چندین گنجشک .

یک نفر دلتنگ است .

یک نفر می بافد .

یک نفر می شمرد .

یک نفر می خواند.

زندگی یعنی : یک سار پرید .

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید

کودک پس فردا

کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد

و هنوز ،نان گندم خوب است .

و هنوز ،آب میریزن پایین،اسب ها می نوشند .

قطره ها در جریان ، برف بر دوش سکوت

وزمان روی ستون فقرات گل یاس .

تقدیم به وبلاگ دوست عزیزم (اگه قابل بدونه) عباس کریمی که در پیوندها ثبت شده سر زدن به این وب پر محتوا خالی از لطف نیست

نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 23:32 توسط هیوا| |


Design By : Night Skin